مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
212
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب ششصد و هفتاد و سيم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ساكنان كشتى به شهر گرج برسيدند . و آن شهر را يكى از سرهنگان دلير بنا كرده ، بهر دروازهء آن ، شخصى از مس بحكمت برگماشته بود . اگر بيگانه ميخواست كه به شهر اندر آيد ، آن شخص بوق ميزد و هركس كه در آن شهر بود ، آواز او مىشنيد . درحال ، آن شخص بيگانه را ميگرفتند . اگر بدين ايشان درنمىآمد . او را مىكشتند . پس چون غريب به شهر اندرآمد ، آن شخص مسين نفير بركشيد ، بدانسان كه دل ملك بهراس اندر شد . برخاسته ، به خانه درآمد . ديد كه از دهان بت ، آتش و دود برمىآيد . و شيطان بدرون آن بت فرو شده بود و با زبان آن بت سخن ميگفت . آنگاه آواز از بت برآمد كه : اى ملك ، كسى به شهر تو برآمد كه غريب نام دارد و او پادشاه عراقست و مردم را از دين خود باز ميگرداند . وقتى كه او را نزد تو آرند ، تو او را بكش . درحال ، ملك از بتخانه بدرآمد و بر تخت بنشست . ايشان غريب را بياوردند و در پيش تخت ملك بداشتند و گفتند : اى ملك ، ما اين جوان را غريق يافتيم . چون او را از غرقاب بدرآورديم ، ديديم كه خداى ما منكر است . پس حكايت غريب بازگفتند . ملك گفت : او را به خانه بريد و در برابر بزرگ بتان ، او را ذبح كنيد . شايد كه او از ما خشنود باشد . وزير گفت : اى ملك ، ذبح كردن او نه خوبست . كه در همان ساعت ، هلاك شود . بهتر اينست كه او را در زندان كنيم و هيزم جمع آورده ، آتش بزرگ بيفروزيم و او را در آتش افكنيم . پس خادمان ، هيزم جمع آورده ، آتش بر وى بزدند . تا بامداد همىسوخت . على الصباح ، ملك بيرون آمد و مردمان شهر جمع آمدند و خادمان بحاضر آوردن غريب بشتافتند و او را در زندان نيافتند . بازگشته ، ملك را از گريختن او آگاه كردند . ملك گفت : چگونه با آن همه بندهاى گران و درهاى بسته گريخته است ؟ ملك را عجب آمد و گفت : او به آسمان بپريد و يا بر زمين